محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

95

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

ازدواج اسماعيل عليه السّلام پرندگان بر فراز چشمهء زمزم به پرواز در آمدند و گروهى از آنها اطراف اين چاه جمع شدند ، زندگى جديد در اين مكان آغاز شد ، گرچه خبر وجود چنين چشمه‌اى به اطراف نرسيده بود ولى قوم جرهم چون متوجه هجوم پرندگان به سرزمين مكه و پرواز بر فراز آن شدند ، با خود گفتند : بىترديد اين پرندگان بر فراز محلى پرآب مىچرخند و چگونه است با اينكه ما در اين سرزمين خشك و برهوت زياد رفت و آمد كرده‌ايم ، ولى تاكنون آبى در اين محل نديده‌ايم . سپس قوم شخصى را به محل اعزام كردند تا تحقيق كند و خبرى براى ايشان بياورد . نماينده طايفه جرهم مسافتى را پيمود و ناگهان به آب رسيد و بلادرنگ بشارت وجود آب را براى قوم آورد . آنها خرم و مسرور به سوى چشمه كوچ كردند و وارد سرزمين مكه شدند . هنگامى كه اين جمعيت نزديك چاه آمدند و مادر اسماعيل را نزديك چشمه ديدند ، از وى اجازه گرفتند كه در جوار او بار اقامت افكنند و از آب زمزم بهره‌بردارى نمايند . هاجر به آنان اجازه اقامت داد ، به شرطى كه مهمانان محترمى باشند ، نه آنكه پياده شوند و آن سرزمين را غصب نمايند . طايفه جرهم به اراده و خواست هاجر رضايت دادند و در آن سرزمين ماندند ، سپس به ساير افراد طايفه خود اطلاع دادند و آنان نيز به سرعت به اين محل آمدند و در اين سرزمين مردم بسيارى ساكن شدند و خانه‌هاى بسيارى در آن محل ساختند . اسماعيل به تدريج جوانى آراسته شد و به حد كمال رسيد ، نام او مشهور و آوازهء او بلند شد ، اسماعيل با اين طايفه رفت و آمد مىكرد و با آنان سخن مىگفت تا زبان عربى را از ايشان آموخت ، سپس با يكى از دخترانشان ازدواج كرد و بدين وسيله با آنان درهم آميخت و روابط وى با اين طايفه محكم گشت . بطور مسلم اسماعيل از موقعيت خود خوشحال و مسرور بود و خود را سعادتمند و خوشبخت مىدانست ولى به زودى ايام خوشى بسر آمد و با مرگ مادر ، اندوه بر وجود اسماعيل مستولى گشت . فقدان مادرى كه براى اسماعيل زحمت بسيارى متحمل شده بود ، براى او بسيار گران بود و سنگينى اين غم ، قلب اسماعيل را